خرید بک لینک

نویسنده : منتظرالمهدی

تاریخ : سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲

وقتی بعد از مدتها انتظار و نگاه خیره به آسمونِ بخیل شهر بالاخره چیزی شبیه دانه های ریز برف از آسمون شروع به بارش کرد.

اول باور نمی کردیم که این همون برفی ست که از هفته ها پیش توی تلویزیون دیگر شهرها رو سفید پوش کرده بود ولی بعد از اینکه بارش برف ادامه پیدا کرد و روی زمین نشست کم کم باورمون شد که نه بابا چشمامون اشتباه نمی کنه، این همون برفه ...

اینکه چقد،ذوق مرگ شدیم و خدارو شکر کردیم بماند اما این ،ذوق زدگی به حوزه ماهم سرایت کرده بود. خنده همراه با زوق و شعف از روی لب های بچه ها محو نمیشد اما دیگه طاقت نیاوردیم و با چند تا از بچه ها رفتیم تو حیاط حوزه، حیاط قدیمی که با برف پوشیده شده بود درست مثل یک پیرمرد سالخورده به نظر میرسید.

بعد از اینکه کلی با بچه ها برف بازی کردیم و گلوله های سفید برف رو تو سروکله ی هم میزدیم؛ عزممون رو جزم کردیم تا یادمانی هم بر کتیبه صورت پیر مرد حیاط حک کنیم.

و اون ساختنِ یه آدم برفی بود، اونم چه آدم برفی ایی به همه چی شبیه بود جز آدمِ برفی!!!

با گوش هایی شبیه خرس و دماغی چون ...

البته با اون امکاناتی ما داشتیم چیزی بهتر از این از آب در نمیومد خیلی خنده دار شده بود خصوصا وقتی که یکی از بچهها پالتوشو انداخت رو ی آدم برفی تا ازش عکس بگیریم

از بس خندیدمو سروصدا کردیم مسؤل حوزمون شاکی شده بودن و معاون فرهنگیمون که خدا خیرشون بده کلی از ما دفاع کرده بودن و گفته بودن

جوونن دیگه

البته ما قبلش با مسؤل فرهنگی هماهنگ کرده بودیم.

اون روز خیلی به ما خوشگذشت خصوصا این که با وجود اون آدم برفی ببخشید خرس برفیِ وسط حیاط ، سایر بچه های حوزه ام چند روزی دلشادو مشعوف میشدن.

اینم یه خاطره داغ از یه روز برفی واسه بروبچه های وبلاگ خودم

توجه شما رو به عکس خاطره ی برفی جلب میکنم . عکسی که در قلب ما هم تا ابد ماندگار شد

راستی چشاش از خرماست توعکس معلوم نمیشه.

پایان

برچسب: نویسنده: بهار نعمتی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 23:00

صفحه بندی